تبليغاتX
شوخی

*اتفاق عجیبی انگار توی زندگیم افتاده...

خیلی عجیبه...ولی خودم میدونم که بالاخره یه روزی یه کسی بوده که چنین اتفاق عجیبی براش افتاده و اونم فکر میکرده که تنها کسی هستش که این اتفاق براش افتاده، اما بعد اون هم یاد این میفتاد که مطمئنا کسی قبل از اون بوده که همین اتفاقات عجیب براش افتاده  و آخرشم کسی نمیفهمه که آیا واقعا این اتفاق فقط برای خودش عجیب ترین اتفاقه یا هزاران نفر قبل از اون و هم زمان با خودش همین اتفاقات براشون افتاده...

 

 

*باد می وزد ، شیشه ی پنجره میشکند...پنجره از من می پرد!

 

*پرشی بلند به فراسوی خیابان ترافیک زده؛ نگاه متعجب زن پشت فرمان؛ مردی که از جلوی ماشین توی ترافیک رد شد. زیر پای عابر؛ حرکت ماشین!

عابر: اوخ..اه!

زن: چی شد؟

عابر: ملخ رو له کردی!

زن: نمیخواستم...

پرشی بلند به انتهای لاستیک های داغ و خسته!

 

--

پ.ن.

Gilda(Charlize Theron):Sometimes you see complete strangers , but there`s something special  about them…and you think " I should really try and talk to them…because i`ll never see them again" but you don`t…but it`s all fated, anyway

(Head in the clouds)

 

پ.ن. میتونید بعد از خوندن اینا به چرت بودنشون بخندید!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:12 توسط بیتا! |

 

 

وقتی که میبینم آب ، هوا....یاد آتش می افتم.بعد هم یاد تو...بعد از تو هم یاد خودم.من همیشه به یاد یک نفر می افتم، من آنقدر باهوش هستم که حتی گاهی اگر وقت داشته باشم، یاد خدا هم می افتم.

گاهی یاد این می افتم که یاد آدمها باشم.زمانی که مدرسه می رفتم،سعی میکردم یاد درسها باشم، اما ، آف، هوا...نمیگذاشتند...چرا که باز یاد آتش میافتم و بعد تو...دوباره افکارم چرخ میزنند.مثل چرخ های دوچرخه یتو، توی کوچه های تابستان...صدای زنگش را میشناختم...درست مثل صدای پرنده ی توی قفس که خیلی دوستش داشتیم.هرروز میرفتیم سروقتش و من با خنده میزدم توی سرش تا تلوتلو خوردنش را ببینم، تو هم توی سر من می زدی.از کارم ناراحت میشدی و یکدفعه با گریه میرفتی.یادت است که یک روز با او، صبح زود پیش پرنده رفتیم؟او سرجایش نبود.قفس آنجا بود، مثل همیشه، سرجای همیشگی اس.اما او نبود.قفس دیگر چیزی برای اثبات قفس بودنش نداشت.چه میشد اگر من هم از جایی که رفت باخبر میشدم.

وقتی که میبینم آب، هوا..یاد خون میافتم! آن روزی که او از در اتاق آمد تو و دید سرتاپایم خونی شده، داشتم با انگشت خونی ام روی چهاردیواری نقاشی میکشیدم.حتی سقف هم پر از آدم شده بود.آدمهای قرمز، اگر نقاشیم بهتر بود آدم هایم بدون نقص میشدند.اما خب...هرکسی نیاز به تمرین دارد."دیگری" هم بارها تمرین کرد تا آدم را ساخت و شدیم "ما"! با تعجب به در و دیوار نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید ، سعی کرد حرفی بزند. نتوانست.گفتم:" نگران نباش.حالم خوب است. دارم آدم مینویسم.آدم! از همان هایی که من و تو هستیم." روبروی آینه بودم و به خودم نگاه میکردم.گفت:" میتوانی آدم را ننویسی!" .گفتم: "میخواهم بنویسم." آینه را شکست و رفت.من هم آهسته پشت سرش میرفتم.خیلی آهسته...باید میرفتم.

آینه شکسته شد.

قدم به قدم به طرف در رفت.در باز شد...حالا خیابان. او در راه مغازه ی قدیمی و خرابه ی کودکی ها قدم برمیداشت.جایی که همیشه با تو میرفت برای دیدن پرنده...پشت مغازه ، کاشی های شکسته را جابهجا کرد.دست برد و پرنده ی کوچک را بدون هیچ احتیاطی از زیر خاک درآورد.فقط نگاهش کرد...دوباره او را سرجای همیشگی اش گذاشت.باز هم خیابان...او تمام زندگیش را توی خیابان بوده، هربار که میبیند آب ،هوا ..یاد خیابان می افتد.بعد هم یاد خودش.او یاد همه چیز می افتد...به مردی که در خیابان با تعجب به او نگاه میکند و کارهایش را زیر نظر دارد می گوید:" آهای؛ رفتار من عادی است.مشکلی داری؟" مرد که کمی ترسیده ، میگوید:" نه..نه.." و میرود.او هم دوباره نگاهش به قطرات باران می افتد که از آسمان شروع به باریدن میکند، هوا لطیف می شود.به راهش ادامه میدهد.هنوز رفتارش عادی است.هماهنگ با حرکات آب در هوا!

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 21:0 توسط بیتا! |

سه پاراگراف بنویس، نازنین رو نگه دار!

خب من هرگونه بازی ای رو پذیرا میشم…اینم مخصوصا دیگه یک نفر شروع کرده که دوستمونه…

 

- الآن که دارم مینویسم در حال گوش دادن آهنگ braveکه جنیفرلوپز خونده هستم!و دارم فکر میکنم به اینکه چقدر خوبه که این دوستم یه حلقه داره میسازه..و اینکه این آهنگ چقدر قشنگه..و بعد اینکه...من چی میتونم بنویسم که واقعیت بتونه باشه؟!سانسور نداشته باشه؟همه ش دستم رو روی یه حرف فشار میدم...حرفه حک میشه، من پاکش میکنم!حواسم جمع نیست...مهسا تا از در خونه اومد تو رفت سراغ نازی!نازی..این عروسک بیچاره به اندازه ی یک عمر کوتاه عمر کرده...گاهی واقعا از اینکه از روی کم حواسیم..اون عروسکی که روشی برام گرفته بود روی چراغ مطالعه سوخت..حرص میخورم!!!

 

-- احساس میکنم که دارم گول میخورم! به شدت!!!و به شدت به همه مشکوک میشم !از اینکه اطرافیانم رو از دست بدم..دوستانم رو..به هر دلیلی، به شدت میترسم!آره..من میترسم...نخند بهم!:d  دوست ندارم برام فیلم بازی بکنه!(حالا هرکی!)

 

--- این مطلب آخری که متین نوشت اسمش خیلی قشنگ بود! ولی منو پیچوندی ها! ایول:d کاش میشد کاری کرد که بهاران رو از این حس درآورد!کاش راهی بود که بتونم کسانی رو که میخوام ببینم...کاش سینا رتبه ای که میخواد بیاره!نازنین همیشه ادامه بده به زنجیره ساختن رو. وهمه ی اطرافیانم... نمیدونم چرا گاهی احساس میکنم باید همه چیزو بدونم..آخه به من چه مربوطه! معلمم بهم یه بار گفت: شاید یه نفر برای این متولد شده که اون تجربه رو به تنهایی داشته باشه..خودتو چرا میندازی وسط!!برای همین نمیدونم چی کار کنم!من گاهی زیادی سردرگم میشم...نه؟

 

بیشتر از این دیگه باشه برای خودم:Dمرسی نازنین...

خوشحال میشم دوستایی که دعوتشون میکنم بیان بازی!!

بهاران!(تالار مرگ!)

محمد رضا!(نارنجی)

متین!(after time)

سینا!(خیره به سازم میمونم!)

رضا(دفتر چرک نویس!)

بقیه هم خواستم بگم..دیدم دسته ی دوم کسی نمی مونه دعوت کنن:D
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 20:56 توسط بیتا! |

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که

چه گونه زیر غلتکی میرود

و گفتن که "سگ من نبود"

 

(مارگوت بیکل)

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 11:44 توسط بیتا! |

 

دقت کردید،نزدیک شب یلدا که میشه یاد بازی و این کارا می افتیم؟! سال پیش همین موقع ها بازی شب یلدا بودش!

شب یلدای پارسال عجب شب مه آلودی بود..یادتونه؟

 

خودتو معرفی کن :

بی تا!دچار خوددرگیری شدید...اعصاب قوی...جهش های بسیار بلند...اهل فکر و خیال...شاید هیچ وقت به جز چند نفر نتونن بفهمن که من چیه وضعیتم!(منظورم این نیست که خاصم...اتفاقا این جا ایراد از منه..)موقعی که حرف زدنم شروع بشه، تموم بشو نیست...و منی که همیشه بین فاصله ها زندگی کردم!با خودم تعارف ندارم...

 

رنگ مورد علاقه:

خاکستری از همه بیشتر...

 

غذای مورد علاقه:

سوپ!!!

 

موسیقی مورد علاقه:

Anathema ،Buddah؛System of a down ، TaTu

محسن نامجو

 

فصل مورد علاقه:

زمستان است...!

 

بدترین ضدحالی که خوردم:

ضد حال تا دلت بخواد...زمینه ش رو مشخص کنید من بگم!

 

ناشیانه نرین کاری که کردم:

عروسکم رو روی چراغ مطالعه ی روشن گذاشتم..یه دفعه دیدم بعد از یه ساعت سوخت!!!(گرچه ناشیانه ترین های مهم تری هم هست...)

 

بهترین خاطره:

زمانی که روشنک تهران بود...هر پنج شنبه بهترین خاطره ها رو  می ساختیم...

میتینگ سایت اومدم!اون روز برفی که ما روی اون پل هوایی تند و تند طبق نقشه ای که توی سایت گذاشته بودن سعی داشتیم راهو بیابیم..گرچه سر راست بود...بعدشم که دیگه..دست دست!

یه چند تا هم هستن که دیگه باشه برای خودم...

 

بدترین خاطره:

روزی ، یا روزهایی که  یک عالم آدم را در گذشته جا گذاشتم!(دیدی یه روزایی یه افرادی رو جا کیذاری بین خاطراتت یا کلا بین اون زمان؟! یا اینکه خودشون میمونن بدون اینکه تو بخوای؟! این دقیقا همونه)

 

کسی که بخوام ملاقاتش بکنم:

طبق گفته ی بهاران که افراد گذشته رو نام برده...قبل از همه یه نفری رو!(فضاسازی) بعدش...من همیشه میخواستم این میلان کوندرا و مارکز رو بغل کنم!(نخند مگه چیه؟!باید ازشون تشکر کنم!) ویرجینیا ولف هم ببینم با صادق هدایت...بعدش یه صحبتی هم با سارتر و ساموئل بکت داشته باشم...بعدش دیگه ببینم کی اونجا هست ، اونم یه سر بهش میزنم!گرچه کافکا رو یادم نمیره،فروغ فرخزادم که بله!(توهمات من..)

دوتا نویسنده ی یه وبلاگن که هیچ وقت نفهمیدم که چه طور میشه باهاشون ارتباط برقرار کرد..اونا هم هستن!

و خیلی ازافرادی که ندیدمشون...

 

کسی که نخوام ملاقاتش کنم:

اون مردی که توی خوابم بودش...یا اون مردی که توی تاکسی بود! اصلا...

 

برای کی دعا میکنی:

برای شخصی!البته دعا کردنم زیاد به چیزی که توی ذهنته شبیه نیست!

 

موقعیت من در 10 سال آینده:

(یاد معلم پرورشیمون افتادم)

موقعیت خاصی توی ذهنم نیست....مشخصه که خیلی هدفمند هستم!نمیتونم چرا جاه طلب بشم؟!فکر کنم خوب باشه...در هر صورت به من که نیومده!

 

 من توی کامنت ها  از دوستان دعوت میکنم بیان شرکت کنن..شایدم کلا بازی همین جا تموم بشه...

 

پ.ن. مرسی از محمد رضا و سینا که ما را در این بازی شرکت داد!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 20:21 توسط بیتا! |

آرزوهای دیشبم هم چنان ادامه دارند...راه می روند روی سنگفرش قرمز مغزم و من پاشنه ی باریک دوشیزه های به دنبال نور را حس میکنم!

 

پ.ن.برمیگردم زود!

پ.ن.با خودم تعارف ندارم!

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 22:31 توسط بیتا! |

- هیچ وقت "گناه" به زندگی انسان وابسته نیست!

-گناه وجود ندارد،اهم...اگر این طور باشد که کار من و تو تمام است...

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 20:17 توسط بیتا! |

 

 ------

داشتی با چهره ای بی مفهوم به مرد نگاه میکردی و هر پنج دقیقه کلمه ای ، حرفی میزدی. صدایت خیلی بلند نبود، مثل قد مرد!

شما یکدیگر را درست وسط یک بزرگراه پیدا کرده اید...به چهره ات زل زده و گاه گاه سرتاپایت را با اخم برانداز می کند ، مثل اینکه بعد از چند دقیقه بدن بی حرکت و لاغرت را فراموش میکند و با دل خوری از این فراموشکاری، با اخم نگاهی به هیکلت میکند.

بزرگراه آنقدر برایتان خلوت است که هیچ صدایی را نمی شنوید...

به ساعتت نگاه میکنی و بعد برای شکستن این نگاه مطلق ، شروع به حرف زدن میکنی!

-میدانید...من...میتوانم"تو" خطابتان کنم؟!

-باسر تایید میکند!

-خب..میگفتم...شما...یعنی تو ..راستش من یک بار ..درست یادم نیست ..بله یک بار وقتی خیلی عصبانی بودم با فریاد خودم را "تو" خطاب کردم و آنقدر از دست خودم دلگیر شدم که نگو...خب..تا به حال فکر نکرده بودم که این چنین رفتاری با خودم داشته باشم!اما از آن به بعد خودم را عادت دادم به "تو" بودن!باید می فهمیدم...

با حرکت سر میان حرفت می پرد تنها برای تاییدت.

-بله...باید میفهمیدم! درست مثل م.! باید خیلی چیزها را میفهمید ؛ مثلا قانون طناب چاه را..این قانون را خودش به تنهایی فهمید ، که اگر یک طرف سنگین باشد ،طرف دیگر خیلی راحت تر پایین می رود...خیلی جالب بود.

نگاهت میکند!

-جالب بود...مثل کاری که فردا میخواهم بکنم...قرار است سر ساعت چهار دم در خانه ی آقای م. باشم و آدمهایی که توی کوچه راه می میروند نگاه کنم! درست همان طور که خود آقای م. به عابر ها زل میزد. فکر کنم منتظر بود ، منتظر بود از میان چهره های توی کوچه و خیابان یک آدمی را پیدا کند! حالا مرده و من باید این کار را بکنم...فکرش را بکن! به نظرت این طوری بایستم خوب است؟

سرت را به سمت راست خم میکنی ،درست سمت چشم چپ مرد که کور بود! دستهایت را به هم قلاب میکنی...

-یا این طوری؟

مینشینی روی زمین، زانوهایت را به سینه ات نزدیک میکنی و با دو دستت آنها میگیری!

با دست عدد دو را نشان میدهد!

-باشه..پس می نشینم!خب میگفتم...قرار است بروم توی کوچه ، خیابان دنبال  آدمی ،چیزی بگردم! میخواهم یک نقش داشته باشم... نقش یک نفر را میخواهم توی زندگیم به عهده بگیرم..یک نقش خوب!نه ترسناک باشد و نه خیلی احساساتی.میخواهم یک نقش بی نقشی داشته باشم..چه طور است؟

با سر میگوید: نه!

-برای چه؟این طوری اتفاقا بهتر است. حتما تو هم  مثل م. میگویی این نابود شدن است..او همیشه وقتی خانه اش میرفتم و ساعتها کنارش مینشستم و او نگاهم میکردهمین را میگفت! نابودی...اما نابودی نیست! در اصل یک جور فرار اجباریست، نه کاملا اجباری..نمیخواهم بمیرم! البته دیشب میخواستم بمیرم...خیلی هم دلم میخواست. کاملا مطمئن بودم،اما نشد! دورتادور خانه راه رفتم به تبر روی دیوار نگاه کردم ، به تیغ ، به داروهای روی میز آقای م. و بعد به صندلی راحتی!

به تابلوی همیشه غبار گرفته ای که عکس من بود هم نگاهی انداختم...نیم رخ زیبایی داشتم! اما هر چه میرفتم..خانه برای  مردن کوچککوچک شده بود ،خانه...همه جا.

در نتیجه با یک سوال از "تو" از خیر "تو" گذشتم. گفتم:" ببینم اصلا توهم حتی نمی دانست حالش چه طور است."

از آقای م. پرسیدم:حالت خوب است؟ چرا امروز نگاهم نمیکنی؟

سرش را انداخته بود پایین.! اعصابم را خرد کرده بود...کنار پنجره بودیم!هلش دادم و او خیلی راحت از پنجره پرت شد پایین!

چشم سمت راست مرد ترس را که توی وجودش بود نشان میدهد.

میگویی: نه..نترسید...من اصلا آدم خشنی نیستم..فقط گاهی آدم میکشم! آن هم آنهایی که لازم نیست زنده باشند...حالا از این لحظه تصمیم دارم کسی را نکشم! همان طور که دیشب اجازه نداد به من! من خیلی شبیه آقای م. بودم..اما نمیدانم چرا این طور شد...

نفس راحتی میکشد!

-چرا شما حرف نمیزنید؟

با لهجه ی نا آشنایی به راحتی دهانش را باز میکند و میگوید: خب ..حرف میزنم! منم داشتم راه میرفتم که ناگهان یک نفر از بالا افتاد جلوی پایم و در جا مرد! بعد هم که یکدفعه شما را در مقابلم دیدم...درست وسط اتوبان! و اگر دقت کنید ،آقای م. درست زیر پای شماست!

فکر میکنم برای نجاتش آمده بودید پایین توی بزرگراه که همدیگر را دیدیم!

اهسته زیر پایت را نگاه میکنی!از روی  م. کنار میروی...

چهره اش در هم رفته.خونی و به هم ریخته!

مرد میگوید:" ببخشید می توانیم مدتی با هم راه برویم؟

تو هم با چهره ای متعجب می گویی:البته! اما آقای م. چی؟

- فکر میکنم آقای م. خیلی شبیه به شما بوده.خیلی شبیه بوده...دقیقا یک کپی از خود شما!اما حالا دیگر نیست..مهم نیست.

- آه بله..مهم نیست! پس با هم برویم. یک سوال! آیا قرار است تا زمانی که این بزرگراه شلوغ شود و یک ماشین "تو" را زیر کند ،راه برویم؟!

- فکر میکنم بله! اما من هم تا همان موقع مثل آقای م. زنده خواهم بود! شما هم مثل من می شوید..یا من مثل شما...نمیدانم!

- فرقی ندارد!

 - پس برویم.

شما به راه می افتید.

-راستی ...اسم تو؟

- م. آقای م.!

- چه تصادف جالبی. اوه...میدانید من همیشه خانه ی مردی می رفتم که اسمش آقای م. بود. می نشستیم و او من را نگاه میکرد! گاهی هم از پنجره دنبال آدم یا چیز دیگری میگشت...

صدایتان توی بزرگراه پیچیده!

----------

 

سابینا گفت:" البته، این زیبایی غیر ارادی است!هم چنین می توان گفت زیبایی تصادفی.پیش از آنکه کاملا دنیا ناپدید شود ، زیبایی چند لحظه وجود خواهد داشت،اما بر حسب تصادف. زیبایی تصادفی آخرین مرحله ی تاریخ زیبایی است."(بارهستی-میلان کوندرا)

 پ.ن. زنده بودنم را با تمام قوا فریاد میزنم...امیدوارم حداقل بشنوی!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 21:1 توسط بیتا! |

صبر کنید! یک عالم آدم در گذشته جا مانده اند!

امروز نشستم و خاطراتم رو از سنی که فهمیدم یه موجودیم که باید زندگی کنم تا حدود شش، هفت سالگی مرور کردم.خیلی ها اول راه با من بودند، اما حالا دیگه نه! نیستند...نیست شده اند و من هنوز دنبال لحظه ای هستم که یک دیگه اسمم رو صدا بزنند.خوب البته همه اینها خاک خورده ست و تکرارش هیچ فایده ای نداره، و به هیچ دردی نمیخورن!

مهم ماهاییم، خودمون، برای خودمون و دوستامون. پس همگی خوش بگذرونیم!

یک حرکت مفید بخوای در دوران زنده بودنت انجام بدی ، اینه که آدم باشی ،و من...نمیدونم چی بگم! یک عمره که نمیدونم چی بگم، جز یک کلمه به همه آدمهای دنیا ، به رفته ها ،به دوستانم و به هر آدم زنده ای که توی زندگیم نقش داشته، "ببخشید"

نیازی به صبر کردن نیست! بگذار توی گذشته بمانند ، اینجا جای ماست.

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 23:8 توسط بیتا!

 

در به دیوار خندید.دیوار گریه کرد...دلیلی برای گریه نداشت..اما باید گریه میکرد...مجبور بود. از آدمها شنیده بود که هر وقت به در بسته ای رسید باید گریه کند....پس شروع کرد!

پ.ن. "تا خون آدم نریزد بیرون روی زمین،روح سبک نمی شود،نمی رود بالا. روی زمین می ماند."(از کتاب هیس...-محمدرضا کاتب)

پ.ن. مهم نیست راست میگه یا نه..مهم اینه که قشنگ میگه!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 21:57 توسط بیتا! |