تبليغاتX
شوخی

شوخی

همین!

مکث طولانی...

آیا به دنبال یک چیز خصوصی میگردم؟! میگردید؟!

یکی بود ،یکی نبود ،غیر خدای مهربون هیشکی نبود.توی این دنیای بزرگ ،درست توی یه گوشه ی فراموش شده ی اون ،یه جفت چشم زندگی می کردن که همیشه دلشون می خواست اطراف رو زیر نظر داشته باشن ،اما یه روز یه دفعه ،صبح که بیدار شدن ،هیچی ندیدن!

مردم گوشه ی دیگه ی دنیا ،جای خالی نگاه های سنگین دو تا چشم رو حس می کردن.

چشم ها اشک ریختن!

گوشه ی دیگه ی دنیا با مردمش ،زیر آب موندن. دیگه نفس نکشیدن.

----

گاهی بد نیست به این فکر کنم که اگر من نباشم ، دنیا چه چیزی را از دست داده؟!اصلا فکر میکنی چیزی را از دست داده؟! یا باز هم با خودم فکر میکنم ،این هم مهم نیست! منتظر نشستم و زل زدم به اتفاقات اطرافم که ببینم پس چه موقع نخواهم گفت:" مهم نیست!"

----

هنوز به دنبال پاسخی هستم برای سوال خودم!همیشه همین گونه است ،سخت ترین سوالات ،سوالاتی هستند که "من" از "من" می پرسد!پس شاید بتوان گفت که همیشه "من" درریشه قرار دارد."او" به "من" کمک می کند،"من" ساخته می شود و با سوالی از خود خرد می شود!دچار کمبود می شود. خود را به دیوار می کوبد ،سرش را در میان افکارش له میکند و هزار کار دیگر. اما در آخر "من" از "من" می پرسد:" چه شد؟!"

پ.ن. حالا توی این دنیای پر از "من" با این همه "او" چه کار کنیم؟!

پ.ن. شاید مشکل اصلی همه ما این است که سعی میکنیم سکوت کنیم!

پ.ن.حوصله ی قرار گرفتن بین در و دیوار را ندارم ،لطفا یک نفر با یک بمب یا حداقل یک نارنجک ،در و دیوار را مزین کند.

پ.ن.آدم ها

در سکوت خود!

تمام عمر خود را در یک مکث طولانی

زیر چترهایی که از بلندی هم چون علامت سوال است

زندگی می کنند...

ار همان اولین بار که دهان باز می کنند

دروغ می گویند،

می گویند:مامان.بابا....

اما نمیفهمند که همه خیالی بیش نیست!

از همان اول دروغ شنیده

و می بافند!

آخر سر هم به یکدیگر گره می خورند!

پ.ن.عزیزم برای مدت کوتاهی تحمل کن!

پ.ن. خیلی حرف دارم.

+ نوشته شده در  2007/5/7ساعت 8:17  توسط بیتا!  | 

از اول!

 

من اینجا هستم

در میانه ی روزهایی که مردم خواب خدا میبینند...

پ.ن.از اول شروع میکنیم ،تمام نخواهد شد...مگر نه؟

پ.ن.چند ثانیه صبر کردم ،دوباره به راه ادامه خواهم داد...

+ نوشته شده در  2007/4/26ساعت 8:57  توسط بیتا!  | 

30 minutes

 

امروز فهمیدم که وقتی دلم برای کسی تنگ میشه ،کاملا به هم میریزم و نمیدونم که از زندگیم چی میخوام!
-سی دقیقه سکوت.
همه شروع میکنند به سکوت!غرق می شوند. لبها حرکت می کنند.یک نفر از میان جمع فریاد می زند:یک نفر سی دقیقه را بلند برای همه بشمارد!
دوباره گفت:سی دقیقه سکوت!
-یک...دو...سه...چهار...

---------------

پ.ن.ممنون از سینا بابت گفتن حرفی که باعث شد اینو بنویسم!

+ نوشته شده در  2007/4/26ساعت 8:53  توسط بیتا!