تبليغاتX
شوخی

شوخی

همین!

شنا؟دو؟ ذهن بشر؟مرگ؟سایه بون؟!

این متنی که میبینید حاصل یک شب تلاش من و محمد هست برای نوشتن نمایشنامه ای که کاملا بدون هماهنگی بود. و اصلا نفهمیدم چه طور نوشته شد...ممنونم محمد بابت همراهیت!
========
محمد:  کجایی؟!!
بی تا:فعلا بین سایه هام!
محمد: آها...
بی تا:منو نجات بدیت
محمد:از چی؟
بی تا: سایه ها
محمد:(خنده)بفرما...اینم نور. سایه هه رفت؟
بی تا: نههههههه!
محمد:خب ،پس دستتو بده من بریم!فرار کنیم.
بی تا: فرار...آره! بریم؟
محمد:بریم. بدو!
بی تا: با دویدن کار راه نمیفته.
محمد:پس سینه خیز بریم
بی تا: باید زیرآبی  بریم.
محمد: من همه جوره پایم . فقط بریم.
بی تا: آخه نمیشه.
محمد:چرا نمیشه؟
بی تا:نمیدونم....به نظر تو چرا نمیشه؟
محمد:شاید چون سایه هه از خودته نمیتونی ازش فرار کنی.
بی تا: شاید. اما من که رو به آفتابم. ببینم..نکنه..خورشید سیاهه؟
محمد: خورشید سیاه نیست.ولی درست بالاي سرت قرار نگرفته كه كلتو روشن كنه.از يه طرف ميتابه.هر طرفتو ميكني بهش اونطرف سايه ميشه.
بی تا: یعنی سیاهی از منه؟ سایه ی فکرام میفتن روی زمین.
محمد: سیاهی از تو نیست.از افکار پیچیده ی بشره.
بی تا: افکار؟افکار چی هستن؟
 افکار ساخته ی ذهن بشرن.یه سری محمد:افکار ساخته ی ذهن بشرن. یه سری چیزا که همش به خاطر ندونستنه.
بی تا: پس شاید باید از این ندونستن فرار کنیم که سایه ش افتاده روی مغزامون.
محمد:نمیتونی. چه جوری میخوایاز ندونستن فرار کنی؟
بیتا: صبر کن..ما میتونیم زیرآب بریم..بدویم!نمیشه؟
محمد: زیرآب شنا کنیم که سریعتر از دویدنه.شنا کنیم امیدمون بیشتره.
بی تا: خب کدوم بهتره؟شنا؟دو؟مرگ؟سایه بون؟
محمد: اینم به خاطر ندونستنه. نمیشه گفت کدوم بهتره.یا اصلا کدوم کارسازه!
بی تا: شاید برای سرگرمیه. شاید همشون برای کارساختنه.مردن!همش برای اینه که کارمون ساخته بشه.
محمد: همش برای اینه که چرخه ای وجود داشته باشه.
بی تا: که اخرش نابودیه.
محمد:که اخرش هیچی نیست.اصلا آخر معنایی نداره.
بی تا:پس شروع چی؟
محمد: شروع هم اصولا نباید معنایی داشته باشه.این شروع یکی از نادانسته هاست.که منبع فکرای لعنتیه.
بی تا:فکرای لعنتی...فکرای لعنتی...من لعنتی و این فرار لعنتی!
محمد: (خنده ی بلند)
بی تا: چرا میخندی؟لعنتی خنده داره؟
محمد:فکر کردن خنده داره. ذهن بشر خنده داره.
بی تا: خنده ی لعنتی. تو هم یه ذره لعنت کن این دنیا رو!برای چی ساکتی؟
محمد:توي لعنت فرستادن همراهيت كنم؟ چرا؟
بی تا:پس چی کار کنیم؟برگردیم زیرآب؟ همون زیرآبی؟یا بدویم ببینیم کجای دنیا میرسیم؟
محمد:فرقی نمیکنه.کاری باید بکنیم که بیشتر جذبمون کنه. بیشتر سرگرممون کنه. حالا با هم هم نشد...نشد!جدا جدا.
بی تا:من جدا؟تو جدا؟
محمد: آره.
بی تاک نمیشه که!
محمد: چرا؟
بی تا: خیر سرمون با هم تصمیم گرفتیم فرار کنیم.
محمد: با هم تصمیم گرفتیم فرار کنیم ،ولي تصميم نگرفتيم كه با هم فرار كنيم.
بی تا: ولی ما نمیخوایم از هم فرار کنیم.
محمد:از هم فرار نمیکنیم.هر کدوم از هر طرف که بخوایم فرار میکنیم. فقط همین!
بی تا: یعنی میخوای بگی داری منو میفرستی تنها توی این خراب شده؟
محمد: تنها نیستی!خیلی ها باهاتن. من نباشم یکی دیگه. یکی دیگه نه،ده تا دیگه!
بی تا: ده تا دیگه نه. هیچ کس!
محمد: نه..چرا هیچ کس؟
بی تا: پس چی؟ اصلا ما قراره فرار کنیم. نه؟
محمد: آره.افراد زيادي هستن كه فرار كردن و ميخوان فرار كنن.
بی تا: ما کجا میخوایم فرار کنیم؟
محمد: توي راهي كه فرار ميكني چند تاشونو ميبيني با هم همراه ميشين. به کجاش مهم نیست. از اینجا میخوایم فرار کنیم. یه جایی رو پیدا کنیم که اینجا نباشه!!
بی تا: میشه یه جا رو برام پیدا کنی که "من" نباشه؟
محمد: پیدا کردی به منم بگو! یه جا که توش غرق بشیم!
بی تا: من میخوام برم توی قبر اون.
محمد:اون؟
بی تا: همون...اونی که داره زیرآبی میره.
محمد: اونی که داره زیرآبی میره مگه قبر داره؟
بی تا: آره..یا شایدم نه!
محمد: نداره.
بی تا: خلاصه من اون قبر رو میخوام. توش "من" نداره.
محمد: توی قبر اون بری ،قبر اون میشه "من"
بی تا: نه دیگه من رو میذارم توی قبر"من"
بی تا: چه فرقی میکنه؟
بی تا: دیگه اونجا منی وجود نداره...یه خلا وارد قبر میشه!
محمد:هرگز. فکر خلا رو به خودت راه نده که غیر ممکنه.
بی تا:خاکستر چی؟
محمد: فرقی نمیکنه.بازم منه!
بی تا:خسته شدم................
محمد: چرا فکر میکنی؟فکر نکن.بذار اگه قراره خلئی باشه مغزت باشه. خریت خیلی لذتبخشه.یه سرگرمی پیدا کن که جذبت کنه.
بی تا: خریت!!!! عالیه. برم بچرم؟
محمد: عالیه.
بی تا: تو نمیای؟
محمد: من خودم دارم میچرم!
بی تا: یه سایه بون میخوام. آفتاب اذیتم میکنه...
محمد: سایه بون همون سرگرمیه.
بی تا: آهان!
محمد: سرگرمی ای که جذبش بشی ،فکر رو ازت دور میکنه. سرگرمیه بعد یه مدت خسته کننده و تکراری میشه. برو دنبال یه سرگرمی دیگه.اصلا فکر معنایی نداره.قرار باشه تا یه سال هم به ذهن بشری لعنت بفرستم ،میفرستم!
بی تا: بفرستیم؟یه پیشنهاد...
محمد: ها؟
بی تا: میتونیم تا آخر دنیا لعنت بفرستیم!یا یه نفرو بکشیم ،بشینیم بالای سرش و لعنتش کنیم!
محمد:آهر. کشتن هم سرگرمیه خوبیه.خوش به حال هیتلر و صدام.
بی تا: ما هم میتونیم مثل اونا بشیم...فکر کردی چی کم دارم ازش؟ یه سبیل مسخره!نه؟
محمد: آره میتونیم بشیم.ولی بهش نمی ارزه.باید بریم درس مدیریت بخونیم ،حسش نیست.
بی تا: پس همون به دنیا فحش بدیم؟فرار رو بي خيال...دستتو بده ب من..با هم فحش ميديم به دنيا!تا آخرش..ببينيم کي کم مياره.
محمد: من کم میارم.چون اصولا حوصله ی حرف زدن ندارم.
بی تا: من و تو دو نفریم.دنیا یه نفره.
محمد: من و تو هم دنیاییم.از اولش محکومیم. یا ما کم میاریم یا دنیا کم میاره که ما هم کم میاریم.
بی تا: خسته م!بیا بچریم اصلا. مهم نیست.
محمد: آره. منم دارم دارم جار میزنم ،هرجا میرم میگم: مهم نیست.مهم نیست. مهم نیست.نییییییییییییست!گور باباش!
بی تا: نیییییییییسسسست!مهم!
محمد: پس چی مهمه؟
بی تا: هیچی همین علفاخوبن. علفای لعنتی دوست داشتنی.
محمد: اصلا چیزی باید مهم باشه؟
بی تا:نه...
محمد: مهم نیست چیزی مهمه یا نه.خوبه. خوبه؟
بی تا: عالیه. من رفتم پس.بای!
محمد: بای!
مهم نیست.


    
 

+ نوشته شده در  2007/6/9ساعت 10:56  توسط بیتا!  | 

همین جا تمام شدم.

---

-...یه چیزی بگو که دردم تسکین پیدا کنه.

-گوش کنید آقای رامیرز ،شما تنها آدمی نیستین که به کسی آسیب رسوندین. من خودم تو ویتنام یه آدم کشتم.

-تو که سربازی نرفتی.

-دروغ گفتم.

-چرا؟

-نمی خواستم فکرهای بدی درباره ی من بکنید. من دوسال تمام خدمت کردم.

-اون آدمی رو که کشتی می شناختی؟

-نه ،اسمشو هم نمیدونستم.واحد ما داشت تویه روستا می گشت. روستایی ها چند روز پیش رفته بودن. فقط ویت کنگ ها مونده بودن.ما تفنگ هامونو آماده گرفته بودیم.یه هو احساس کردم یکی پشت سرمه. چرخیدم و یه آدم ریزه ای رو دیدم که لباس تره تنش بود...

-حتما شبیه کسی بوده...

-نه .فقط به من زل زده بود.من بدم میاد آدمها این جوری پشت سرم سبز بشن . این بود که آبکشش کردم.

-و بلاخره شناختیش...

-نه ،قبلا چشمم به ش نیفتاده بود. اما وقتی به جنازه ش نگاه کردم فهمیدم سرباز نیس ،یه پیرمرد دهاتی بود که احتمالا نمی تونس از خونه ش دل بکنه.

...*

-اون وقت سر جنازش اشک ریختی،سر نعشش؟

-نه ،اما حال گهی داشتم.

-شبش چی؟خوابت برد؟

-آره،خوابیدم.

...*

-ببینید آقای رامیرز،این چیزها رو من از خودم در آوردم.الآن درد سینه تون فروکش کرده،می تونین راحت نفس بکشین و دیگه لازم نیس به اون حرفا ادامه بدیم.

-دروغ بود؟

(نفرین ابدی به خواننده ی این برگها-مانوئل پویینگ)

و بحث این دو نفر همین طور ادامه پیدا میکند.

*دیالوگهایی نبودن که دوستشون داشته باشم.

---

فردایی در کار نیست.

تماشاگری در کار نیست.

(آهستگی- میلان کوندرا)

---

پ.ن. دفعه ی بعدی داستانمو میذارم. میدونم از حرفای سردرگمم خسته شدین!

+ نوشته شده در  2007/5/23ساعت 8:29  توسط بیتا!  |