تبليغاتX
شوخی

شوخی

همین!

یک روز که نبود!

 

/به نسبت بی انتها/*


امروز برخلاف همیشه دو روز بود!
منتظر بود شب برسد و چراغ را روشن کند، بعد چراغ را خاموش کند.سکوت کند.دستها را روی صورتش حس کند...حرفها را!رو به دست ها کرد و گفت:" دستانت آن قدر پیر هستند که بمیری."

دستها مشت شدند ،چین و چروکهای صورت همه منتقل شدند به دستها. مشت مستقیم به صورتش خورد. افتاد روی زمین و صدای شکستن زمین شنیده شد.موهایش را از روی صورتش جمع کرد پشت گوشش! زیر لب به خودش گفت:" تو واقعا تصمیم داری همین جا بمیری؟!" شنید:"نه."

***

قایم موشک بازی کودکانه ای راه انداخته اند. با لبخند . شمردم. چشم باز کردم ، نگاهی به اطراف انداختم. فریاد زدم:" کجا رفتی؟!"
شنیدم:" پشت درختها پنهان شده ام. " زدم زیر خنده.گفتم:" احمق این جا بیابان است."
شنیدم:" تو دنبال درختش بگرد."
-" از کجا؟"
-...
-از کجا؟ میشنوی؟
-الآن می افتد...
-چی؟
صدایش را بلندتر کرد.لرزان بود و متعجب:"افتاد که...

***
سایه ای در میان تاریکی صبح و خط خطی هایی که تیغ روی دستش یادگاری کند بود ، به راه افتاد. به سوی پرواز عمودی و افقی روی پل شکسته ی ضربدری و اریب!به سمت مغزش می رود. میخ را از مغزش بیرون میکشد ، شاید راهی برای تنفس باز شود!
میگویم:" گیر کرده." می زند زیر گریه.
بچه ای که قدش از کوتاهی مثل یک آدم کوتوله می مانست به سمتش دوید:" میتوانم میخ را دربیاورم."
خم می شود و سیاهی سایه اش را نثار بچه میکندمیخ بیرون می آید.با صدای آرامی می گوید:" برو با عروسکت بازی کن." اما بچه از عروسکش ،از خودش می ترسد. چرا باید بازی کند؟ شاید عروسکش خودش باشد.تا به خود بیاید ،میخ توی سر بچه بود و او چنان به کف دستان رو به آسمانش خیره شده بود که انگار آدمکی در میان دستها برایش دست تکان می دهد.
اما نه...انگار دارد دل می تکاند.چنان دستانش را رو به آسمان گرفته که منتظر است از کف دستهایش خدا بیرون بیاید...چنان خیره نگاه می کرد که انگار مطمئن بود همان جاست.آهسته دستش را مشت کرد.میخواست خدایش له نشود. گناه داشت.
مشت خورد به صورت او. افتاد روی زمین:" یک نخ توی مغزم گیر کرده شاید مال لباس تو باشد."
-مطمئنی من بودم؟!
-تقریبا! چون تقریبا دو هفته ست که دیگر به هیچ زنی نگاه نمی کنم.حوصله ندارم.
-دهنم را بستی حرف بزنم؟
-یعنی چه؟
- از فردا من توی مغزت نمی روم. حوصله ی سر در گمی هایت را ندارم.یا تو مغزت را همین جا خالی میکنی ، یا من دیگر دیده نخواهم شد. زنهای دیگر زیادند.خیلی زیاد.
چند قدم رفت جلوتر و به صورت او نزدیک و نزدیک تر شد. بدنش را در فاصله ی صفر حس میکرد.یک حس کامل .مثل مردن و بعد تمام شدن.نخی که توی مغز او گیر کرده بود، فورا جدا کرد. فاصله ی صفر را بینهایت ساخت و رفت!
نخ را به آینه میچسباند.به خودش نگاه میکند.توی مغز مرد حسابی پوسیده بود. خراب شده بود. درست مثل یک لباس کهنه بود. شباهتش با زن توی آینه را انکار میکند.آینه عصبی میشود،
شنیده میشود:" الآن می افتد..."
آینه روی سرش آوار می شود.خون جاریاز همه ی پوسیدگی هایش به سمت اتاق دیگر می رود...
-رسیدم...این هم قبر من!
جاری می شود، بیشتر و بیشتر! می رود و خط راستی را در عقبش به جای میگذارد ، با انگشت اشاره میکنم به باریکه ی قرمز رنگ ، انگشتم ناخودآگاه قطع میشود، صدایی شنیده میشود:" دیگر دستانت به آن آسمان لعنتی اشاره نمیکنند."
میگویم:" آسمان؟...تو کوری...
اشک در چشمانم بخار می شود.
-فرق کرده..متفاوت شده...جایگزین شده..زمین رفته آسمان،آسمان روی زمین است...
بخار اشکهایم هیچ می شوند.
-میفهمی؟چرا گریه نمیکنی؟ای زمین روی سرت خراب شود که یک قطره اشک هم نداری، حالا اشک جای سوخت را گرفته و تو مثل سنگ اینجا ایستاده ایو دست به کار نمی شوی."
گفتم:" نمیخواهم اشک بریزم..."
-تو نمیفهمی!اگر اشک نریزی حتی زمان هم می ایستد!
با اطمینان میگویم:" نه...نمی ایستد!خودش آنقدر عقب هست که وقت ایستادن نداشته باشد..نگاه کن..آنجا در حال دویدن روی یک غلتک است...
عصبی می شود. نفسش به شماره می افتد و چشمانش به سفیدی میرسد.دستش را میگیرم:" چرا این طوری شدی؟!"
لبانش بی صدا حرکت کرد. صدایش شنیده نمیشد. رهایش کردم...فریاد میزد...به درد خودش میخورد..رفتم.
بخ خیابان میرسم ،باز مثل تمام روزهای تکراری می رسم به خیابان ،مثل قصه های تکراری ...شلوغ است.
تعظیم،ای شهر شلوغ! میخواهم با کمال احترام م اضافات مغز و زندگیم را خالی کنم همین جا...سطل آشغالهای خانه ی ما پرشده...سطل آشغالهای دیوانه خانه ها هم همین طور.
لحظاتی صدای درد کشیدنم را حس کردم.مثل کسی که مغزش در حال منگنه شدن به ایمان است و فکرش را از کار می اندازد!شاید واقعا منگنه میشوم.
راحت میشوم...خلا در افکارم انباشته شده، کشان کشان خودم را به دیوانه خانه یا شاید خانه یا حتما به هیچ جا میرسانم.منتظرم شب برسد و چراغ روشن کنم،خودش خاموش می شود.میفهمم.امروز اصلا نبود!
----
پ.ن.به دنبال یک تکه خاک!
پ.ن.طولانی بود.خسته شدین.میدونم...
پ.ن.گویا هنوز حالم خوب است!

+ نوشته شده در  2007/7/4ساعت 6:43  توسط بیتا!  |