تبليغاتX
شوخی

شوخی

همین!

تک گویی مطلق!

 

 ------

داشتی با چهره ای بی مفهوم به مرد نگاه میکردی و هر پنج دقیقه کلمه ای ، حرفی میزدی. صدایت خیلی بلند نبود، مثل قد مرد!

شما یکدیگر را درست وسط یک بزرگراه پیدا کرده اید...به چهره ات زل زده و گاه گاه سرتاپایت را با اخم برانداز می کند ، مثل اینکه بعد از چند دقیقه بدن بی حرکت و لاغرت را فراموش میکند و با دل خوری از این فراموشکاری، با اخم نگاهی به هیکلت میکند.

بزرگراه آنقدر برایتان خلوت است که هیچ صدایی را نمی شنوید...

به ساعتت نگاه میکنی و بعد برای شکستن این نگاه مطلق ، شروع به حرف زدن میکنی!

-میدانید...من...میتوانم"تو" خطابتان کنم؟!

-باسر تایید میکند!

-خب..میگفتم...شما...یعنی تو ..راستش من یک بار ..درست یادم نیست ..بله یک بار وقتی خیلی عصبانی بودم با فریاد خودم را "تو" خطاب کردم و آنقدر از دست خودم دلگیر شدم که نگو...خب..تا به حال فکر نکرده بودم که این چنین رفتاری با خودم داشته باشم!اما از آن به بعد خودم را عادت دادم به "تو" بودن!باید می فهمیدم...

با حرکت سر میان حرفت می پرد تنها برای تاییدت.

-بله...باید میفهمیدم! درست مثل م.! باید خیلی چیزها را میفهمید ؛ مثلا قانون طناب چاه را..این قانون را خودش به تنهایی فهمید ، که اگر یک طرف سنگین باشد ،طرف دیگر خیلی راحت تر پایین می رود...خیلی جالب بود.

نگاهت میکند!

-جالب بود...مثل کاری که فردا میخواهم بکنم...قرار است سر ساعت چهار دم در خانه ی آقای م. باشم و آدمهایی که توی کوچه راه می میروند نگاه کنم! درست همان طور که خود آقای م. به عابر ها زل میزد. فکر کنم منتظر بود ، منتظر بود از میان چهره های توی کوچه و خیابان یک آدمی را پیدا کند! حالا مرده و من باید این کار را بکنم...فکرش را بکن! به نظرت این طوری بایستم خوب است؟

سرت را به سمت راست خم میکنی ،درست سمت چشم چپ مرد که کور بود! دستهایت را به هم قلاب میکنی...

-یا این طوری؟

مینشینی روی زمین، زانوهایت را به سینه ات نزدیک میکنی و با دو دستت آنها میگیری!

با دست عدد دو را نشان میدهد!

-باشه..پس می نشینم!خب میگفتم...قرار است بروم توی کوچه ، خیابان دنبال  آدمی ،چیزی بگردم! میخواهم یک نقش داشته باشم... نقش یک نفر را میخواهم توی زندگیم به عهده بگیرم..یک نقش خوب!نه ترسناک باشد و نه خیلی احساساتی.میخواهم یک نقش بی نقشی داشته باشم..چه طور است؟

با سر میگوید: نه!

-برای چه؟این طوری اتفاقا بهتر است. حتما تو هم  مثل م. میگویی این نابود شدن است..او همیشه وقتی خانه اش میرفتم و ساعتها کنارش مینشستم و او نگاهم میکردهمین را میگفت! نابودی...اما نابودی نیست! در اصل یک جور فرار اجباریست، نه کاملا اجباری..نمیخواهم بمیرم! البته دیشب میخواستم بمیرم...خیلی هم دلم میخواست. کاملا مطمئن بودم،اما نشد! دورتادور خانه راه رفتم به تبر روی دیوار نگاه کردم ، به تیغ ، به داروهای روی میز آقای م. و بعد به صندلی راحتی!

به تابلوی همیشه غبار گرفته ای که عکس من بود هم نگاهی انداختم...نیم رخ زیبایی داشتم! اما هر چه میرفتم..خانه برای  مردن کوچککوچک شده بود ،خانه...همه جا.

در نتیجه با یک سوال از "تو" از خیر "تو" گذشتم. گفتم:" ببینم اصلا توهم حتی نمی دانست حالش چه طور است."

از آقای م. پرسیدم:حالت خوب است؟ چرا امروز نگاهم نمیکنی؟

سرش را انداخته بود پایین.! اعصابم را خرد کرده بود...کنار پنجره بودیم!هلش دادم و او خیلی راحت از پنجره پرت شد پایین!

چشم سمت راست مرد ترس را که توی وجودش بود نشان میدهد.

میگویی: نه..نترسید...من اصلا آدم خشنی نیستم..فقط گاهی آدم میکشم! آن هم آنهایی که لازم نیست زنده باشند...حالا از این لحظه تصمیم دارم کسی را نکشم! همان طور که دیشب اجازه نداد به من! من خیلی شبیه آقای م. بودم..اما نمیدانم چرا این طور شد...

نفس راحتی میکشد!

-چرا شما حرف نمیزنید؟

با لهجه ی نا آشنایی به راحتی دهانش را باز میکند و میگوید: خب ..حرف میزنم! منم داشتم راه میرفتم که ناگهان یک نفر از بالا افتاد جلوی پایم و در جا مرد! بعد هم که یکدفعه شما را در مقابلم دیدم...درست وسط اتوبان! و اگر دقت کنید ،آقای م. درست زیر پای شماست!

فکر میکنم برای نجاتش آمده بودید پایین توی بزرگراه که همدیگر را دیدیم!

اهسته زیر پایت را نگاه میکنی!از روی  م. کنار میروی...

چهره اش در هم رفته.خونی و به هم ریخته!

مرد میگوید:" ببخشید می توانیم مدتی با هم راه برویم؟

تو هم با چهره ای متعجب می گویی:البته! اما آقای م. چی؟

- فکر میکنم آقای م. خیلی شبیه به شما بوده.خیلی شبیه بوده...دقیقا یک کپی از خود شما!اما حالا دیگر نیست..مهم نیست.

- آه بله..مهم نیست! پس با هم برویم. یک سوال! آیا قرار است تا زمانی که این بزرگراه شلوغ شود و یک ماشین "تو" را زیر کند ،راه برویم؟!

- فکر میکنم بله! اما من هم تا همان موقع مثل آقای م. زنده خواهم بود! شما هم مثل من می شوید..یا من مثل شما...نمیدانم!

- فرقی ندارد!

 - پس برویم.

شما به راه می افتید.

-راستی ...اسم تو؟

- م. آقای م.!

- چه تصادف جالبی. اوه...میدانید من همیشه خانه ی مردی می رفتم که اسمش آقای م. بود. می نشستیم و او من را نگاه میکرد! گاهی هم از پنجره دنبال آدم یا چیز دیگری میگشت...

صدایتان توی بزرگراه پیچیده!

----------

 

سابینا گفت:" البته، این زیبایی غیر ارادی است!هم چنین می توان گفت زیبایی تصادفی.پیش از آنکه کاملا دنیا ناپدید شود ، زیبایی چند لحظه وجود خواهد داشت،اما بر حسب تصادف. زیبایی تصادفی آخرین مرحله ی تاریخ زیبایی است."(بارهستی-میلان کوندرا)

 پ.ن. زنده بودنم را با تمام قوا فریاد میزنم...امیدوارم حداقل بشنوی!

 

+ نوشته شده در  2007/9/12ساعت 21:1  توسط بیتا!  |