تبليغاتX
شوخی

شوخی

همین!

نزدیکی...

 

دقت کردید،نزدیک شب یلدا که میشه یاد بازی و این کارا می افتیم؟! سال پیش همین موقع ها بازی شب یلدا بودش!

شب یلدای پارسال عجب شب مه آلودی بود..یادتونه؟

 

خودتو معرفی کن :

بی تا!دچار خوددرگیری شدید...اعصاب قوی...جهش های بسیار بلند...اهل فکر و خیال...شاید هیچ وقت به جز چند نفر نتونن بفهمن که من چیه وضعیتم!(منظورم این نیست که خاصم...اتفاقا این جا ایراد از منه..)موقعی که حرف زدنم شروع بشه، تموم بشو نیست...و منی که همیشه بین فاصله ها زندگی کردم!با خودم تعارف ندارم...

 

رنگ مورد علاقه:

خاکستری از همه بیشتر...

 

غذای مورد علاقه:

سوپ!!!

 

موسیقی مورد علاقه:

Anathema ،Buddah؛System of a down ، TaTu

محسن نامجو

 

فصل مورد علاقه:

زمستان است...!

 

بدترین ضدحالی که خوردم:

ضد حال تا دلت بخواد...زمینه ش رو مشخص کنید من بگم!

 

ناشیانه نرین کاری که کردم:

عروسکم رو روی چراغ مطالعه ی روشن گذاشتم..یه دفعه دیدم بعد از یه ساعت سوخت!!!(گرچه ناشیانه ترین های مهم تری هم هست...)

 

بهترین خاطره:

زمانی که روشنک تهران بود...هر پنج شنبه بهترین خاطره ها رو  می ساختیم...

میتینگ سایت اومدم!اون روز برفی که ما روی اون پل هوایی تند و تند طبق نقشه ای که توی سایت گذاشته بودن سعی داشتیم راهو بیابیم..گرچه سر راست بود...بعدشم که دیگه..دست دست!

یه چند تا هم هستن که دیگه باشه برای خودم...

 

بدترین خاطره:

روزی ، یا روزهایی که  یک عالم آدم را در گذشته جا گذاشتم!(دیدی یه روزایی یه افرادی رو جا کیذاری بین خاطراتت یا کلا بین اون زمان؟! یا اینکه خودشون میمونن بدون اینکه تو بخوای؟! این دقیقا همونه)

 

کسی که بخوام ملاقاتش بکنم:

طبق گفته ی بهاران که افراد گذشته رو نام برده...قبل از همه یه نفری رو!(فضاسازی) بعدش...من همیشه میخواستم این میلان کوندرا و مارکز رو بغل کنم!(نخند مگه چیه؟!باید ازشون تشکر کنم!) ویرجینیا ولف هم ببینم با صادق هدایت...بعدش یه صحبتی هم با سارتر و ساموئل بکت داشته باشم...بعدش دیگه ببینم کی اونجا هست ، اونم یه سر بهش میزنم!گرچه کافکا رو یادم نمیره،فروغ فرخزادم که بله!(توهمات من..)

دوتا نویسنده ی یه وبلاگن که هیچ وقت نفهمیدم که چه طور میشه باهاشون ارتباط برقرار کرد..اونا هم هستن!

و خیلی ازافرادی که ندیدمشون...

 

کسی که نخوام ملاقاتش کنم:

اون مردی که توی خوابم بودش...یا اون مردی که توی تاکسی بود! اصلا...

 

برای کی دعا میکنی:

برای شخصی!البته دعا کردنم زیاد به چیزی که توی ذهنته شبیه نیست!

 

موقعیت من در 10 سال آینده:

(یاد معلم پرورشیمون افتادم)

موقعیت خاصی توی ذهنم نیست....مشخصه که خیلی هدفمند هستم!نمیتونم چرا جاه طلب بشم؟!فکر کنم خوب باشه...در هر صورت به من که نیومده!

 

 من توی کامنت ها  از دوستان دعوت میکنم بیان شرکت کنن..شایدم کلا بازی همین جا تموم بشه...

 

پ.ن. مرسی از محمد رضا و سینا که ما را در این بازی شرکت داد!

+ نوشته شده در  2007/12/7ساعت 20:21  توسط بیتا!  | 

سنگفرش

آرزوهای دیشبم هم چنان ادامه دارند...راه می روند روی سنگفرش قرمز مغزم و من پاشنه ی باریک دوشیزه های به دنبال نور را حس میکنم!

 

پ.ن.برمیگردم زود!

پ.ن.با خودم تعارف ندارم!

+ نوشته شده در  2007/11/30ساعت 22:31  توسط بیتا!  |