تبليغاتX
شوخی

شوخی

همین!

خدا حتما جاییست،روی یک پل هوایی، بدون پله!

 

 

وقتی که میبینم آب ، هوا....یاد آتش می افتم.بعد هم یاد تو...بعد از تو هم یاد خودم.من همیشه به یاد یک نفر می افتم، من آنقدر باهوش هستم که حتی گاهی اگر وقت داشته باشم، یاد خدا هم می افتم.

گاهی یاد این می افتم که یاد آدمها باشم.زمانی که مدرسه می رفتم،سعی میکردم یاد درسها باشم، اما ، آف، هوا...نمیگذاشتند...چرا که باز یاد آتش میافتم و بعد تو...دوباره افکارم چرخ میزنند.مثل چرخ های دوچرخه یتو، توی کوچه های تابستان...صدای زنگش را میشناختم...درست مثل صدای پرنده ی توی قفس که خیلی دوستش داشتیم.هرروز میرفتیم سروقتش و من با خنده میزدم توی سرش تا تلوتلو خوردنش را ببینم، تو هم توی سر من می زدی.از کارم ناراحت میشدی و یکدفعه با گریه میرفتی.یادت است که یک روز با او، صبح زود پیش پرنده رفتیم؟او سرجایش نبود.قفس آنجا بود، مثل همیشه، سرجای همیشگی اس.اما او نبود.قفس دیگر چیزی برای اثبات قفس بودنش نداشت.چه میشد اگر من هم از جایی که رفت باخبر میشدم.

وقتی که میبینم آب، هوا..یاد خون میافتم! آن روزی که او از در اتاق آمد تو و دید سرتاپایم خونی شده، داشتم با انگشت خونی ام روی چهاردیواری نقاشی میکشیدم.حتی سقف هم پر از آدم شده بود.آدمهای قرمز، اگر نقاشیم بهتر بود آدم هایم بدون نقص میشدند.اما خب...هرکسی نیاز به تمرین دارد."دیگری" هم بارها تمرین کرد تا آدم را ساخت و شدیم "ما"! با تعجب به در و دیوار نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید ، سعی کرد حرفی بزند. نتوانست.گفتم:" نگران نباش.حالم خوب است. دارم آدم مینویسم.آدم! از همان هایی که من و تو هستیم." روبروی آینه بودم و به خودم نگاه میکردم.گفت:" میتوانی آدم را ننویسی!" .گفتم: "میخواهم بنویسم." آینه را شکست و رفت.من هم آهسته پشت سرش میرفتم.خیلی آهسته...باید میرفتم.

آینه شکسته شد.

قدم به قدم به طرف در رفت.در باز شد...حالا خیابان. او در راه مغازه ی قدیمی و خرابه ی کودکی ها قدم برمیداشت.جایی که همیشه با تو میرفت برای دیدن پرنده...پشت مغازه ، کاشی های شکسته را جابهجا کرد.دست برد و پرنده ی کوچک را بدون هیچ احتیاطی از زیر خاک درآورد.فقط نگاهش کرد...دوباره او را سرجای همیشگی اش گذاشت.باز هم خیابان...او تمام زندگیش را توی خیابان بوده، هربار که میبیند آب ،هوا ..یاد خیابان می افتد.بعد هم یاد خودش.او یاد همه چیز می افتد...به مردی که در خیابان با تعجب به او نگاه میکند و کارهایش را زیر نظر دارد می گوید:" آهای؛ رفتار من عادی است.مشکلی داری؟" مرد که کمی ترسیده ، میگوید:" نه..نه.." و میرود.او هم دوباره نگاهش به قطرات باران می افتد که از آسمان شروع به باریدن میکند، هوا لطیف می شود.به راهش ادامه میدهد.هنوز رفتارش عادی است.هماهنگ با حرکات آب در هوا!

+ نوشته شده در  2008/2/23ساعت 21:0  توسط بیتا!  | 

اختصاصی

سه پاراگراف بنویس، نازنین رو نگه دار!

خب من هرگونه بازی ای رو پذیرا میشم…اینم مخصوصا دیگه یک نفر شروع کرده که دوستمونه…

 

- الآن که دارم مینویسم در حال گوش دادن آهنگ braveکه جنیفرلوپز خونده هستم!و دارم فکر میکنم به اینکه چقدر خوبه که این دوستم یه حلقه داره میسازه..و اینکه این آهنگ چقدر قشنگه..و بعد اینکه...من چی میتونم بنویسم که واقعیت بتونه باشه؟!سانسور نداشته باشه؟همه ش دستم رو روی یه حرف فشار میدم...حرفه حک میشه، من پاکش میکنم!حواسم جمع نیست...مهسا تا از در خونه اومد تو رفت سراغ نازی!نازی..این عروسک بیچاره به اندازه ی یک عمر کوتاه عمر کرده...گاهی واقعا از اینکه از روی کم حواسیم..اون عروسکی که روشی برام گرفته بود روی چراغ مطالعه سوخت..حرص میخورم!!!

 

-- احساس میکنم که دارم گول میخورم! به شدت!!!و به شدت به همه مشکوک میشم !از اینکه اطرافیانم رو از دست بدم..دوستانم رو..به هر دلیلی، به شدت میترسم!آره..من میترسم...نخند بهم!:d  دوست ندارم برام فیلم بازی بکنه!(حالا هرکی!)

 

--- این مطلب آخری که متین نوشت اسمش خیلی قشنگ بود! ولی منو پیچوندی ها! ایول:d کاش میشد کاری کرد که بهاران رو از این حس درآورد!کاش راهی بود که بتونم کسانی رو که میخوام ببینم...کاش سینا رتبه ای که میخواد بیاره!نازنین همیشه ادامه بده به زنجیره ساختن رو. وهمه ی اطرافیانم... نمیدونم چرا گاهی احساس میکنم باید همه چیزو بدونم..آخه به من چه مربوطه! معلمم بهم یه بار گفت: شاید یه نفر برای این متولد شده که اون تجربه رو به تنهایی داشته باشه..خودتو چرا میندازی وسط!!برای همین نمیدونم چی کار کنم!من گاهی زیادی سردرگم میشم...نه؟

 

بیشتر از این دیگه باشه برای خودم:Dمرسی نازنین...

خوشحال میشم دوستایی که دعوتشون میکنم بیان بازی!!

بهاران!(تالار مرگ!)

محمد رضا!(نارنجی)

متین!(after time)

سینا!(خیره به سازم میمونم!)

رضا(دفتر چرک نویس!)

بقیه هم خواستم بگم..دیدم دسته ی دوم کسی نمی مونه دعوت کنن:D
+ نوشته شده در  2008/2/23ساعت 20:56  توسط بیتا!  |