تبليغاتX
شوخی

شوخی

همین!

شاید باورت نشه!

همه چیز پر از سیم شده...مغز، شکم ، آسمان ، زمین ...بین همه چیز. نمیخواهم در آینده یک قوطی تقریبا بی شکل پر از سیم باشم!

 

دفترم رو می بندم..میخوام یه ذره از مغزم این جوری کار بکشم...

کار کشیده نمیشه!

 

نه دیگه حرف و جمله دارم و نه دیگه ایده ی خاصی به ذهنم می رسه!معلوم نیست چه خبره...دیگه باد از پنجره نمیاد تو که پرده ی اتاقم رو تکون بده..چون دیگه کولر روشنه و نیازی به پنجره نیست!تازه اگر پنجره باز باشه، فقط گرما میاد تو!

بازم جالب اینجاست که معلوم نیست چه خبره!

و شاید باز هم باورتون نشه ، اما باید بگم که خیلی جالبه که معلوم نیست چه خبره!

 

پ.ن. اگر مسئولیت در رویا شروع می شود!! پس دقیقا این مسئولیت من کجای کدام رویا شروع می شود؟

پ.ن2. اگه بازم باورتون نمیشه تاکید کنم!!

پ.ن3.خنثی هم میتونی باشی.ولی نه تا این حد دیگه...

پ.ن. یک و دو! سه و چهار! پنج شش! پنج پنج! شش و هفت! هشت و نه...نه و نه ...و درست نه و یست دقیقه!

این یه نتیجه گیری بود.

پ.ن.کامنت پست قبلی رو بستم...این بازه...همین جا هستیم دور هم.

پ.ن. همین!

+ نوشته شده در  2008/9/25ساعت 23:16  توسط بیتا!  | 

برو بابا دلت خوشه...

دلم رو خوش کردم به اینکه الان اینجا نشستم!

دلم رو خوش کردم…یا شاید می کنم به پنج شنبه ها…

به جمعه ها!

به شنبه ها…

به گزارشی که هرروز به دوستم می دم.

به سایه ی روی دیوار…

به تو…به اون.

به روزهایی که میان و میرن…

به عکس های روی دیوارم…

به دوسال دیگه.

به این آهنگی که بعد از یک ماه بالاخره تونستم دوباره بشنومش…Miracle! و داشتم از نشنیدنش دیوانه میشدم!

به برفی که قراره این زمستون بیاد!

به دو سال پیش!!

به نه سال پیش

به دست هام

به شنیدن صداهای نشنیده...

به اتفاق هایی که نمی افتن...

به آدم هایی که میبینم و فکر می کنم این یه باره و بس!

به ربات

به اینکه توهماتم یک روز نتیجه بخش میشه...

به اینکه دلم تنگ شده...

دلم رو خوش کرده بودم به اینکه میتونم یه طومار بنویسم برای این نیم جمله...ولی دیدم نمیتونم!

دلم رو به همه چیز خوش میکنم..خوش بودن یا شاد بودن فرق داره؟ ولی حداقل مطمئنم بین تمام این دل خوشی های توهمی...یکی! فقط یکی از اون ها درسته...
+ نوشته شده در  2008/9/25ساعت 23:15  توسط بیتا!  |