اختصاصی
سه پاراگراف بنویس، نازنین رو نگه دار!
خب من هرگونه بازی ای رو پذیرا میشم…اینم مخصوصا دیگه یک نفر شروع کرده که دوستمونه…
- الآن که دارم مینویسم در حال گوش دادن آهنگ braveکه جنیفرلوپز خونده هستم!و دارم فکر میکنم به اینکه چقدر خوبه که این دوستم یه حلقه داره میسازه..و اینکه این آهنگ چقدر قشنگه..و بعد اینکه...من چی میتونم بنویسم که واقعیت بتونه باشه؟!سانسور نداشته باشه؟همه ش دستم رو روی یه حرف فشار میدم...حرفه حک میشه، من پاکش میکنم!حواسم جمع نیست...مهسا تا از در خونه اومد تو رفت سراغ نازی!نازی..این عروسک بیچاره به اندازه ی یک عمر کوتاه عمر کرده...گاهی واقعا از اینکه از روی کم حواسیم..اون عروسکی که روشی برام گرفته بود روی چراغ مطالعه سوخت..حرص میخورم!!!
-- احساس میکنم که دارم گول میخورم! به شدت!!!و به شدت به همه مشکوک میشم !از اینکه اطرافیانم رو از دست بدم..دوستانم رو..به هر دلیلی، به شدت میترسم!آره..من میترسم...نخند بهم!:d دوست ندارم برام فیلم بازی بکنه!(حالا هرکی!)
--- این مطلب آخری که متین نوشت اسمش خیلی قشنگ بود! ولی منو پیچوندی ها! ایول:d کاش میشد کاری کرد که بهاران رو از این حس درآورد!کاش راهی بود که بتونم کسانی رو که میخوام ببینم...کاش سینا رتبه ای که میخواد بیاره!نازنین همیشه ادامه بده به زنجیره ساختن رو. وهمه ی اطرافیانم... نمیدونم چرا گاهی احساس میکنم باید همه چیزو بدونم..آخه به من چه مربوطه! معلمم بهم یه بار گفت: شاید یه نفر برای این متولد شده که اون تجربه رو به تنهایی داشته باشه..خودتو چرا میندازی وسط!!برای همین نمیدونم چی کار کنم!من گاهی زیادی سردرگم میشم...نه؟
بیشتر از این دیگه باشه برای خودم:Dمرسی نازنین...
خوشحال میشم دوستایی که دعوتشون میکنم بیان بازی!!
بهاران!(تالار مرگ!)
محمد رضا!(نارنجی)
متین!(after time)
سینا!(خیره به سازم میمونم!)
رضا(دفتر چرک نویس!)
