خدا حتما جاییست،روی یک پل هوایی، بدون پله!
وقتی که میبینم آب ، هوا....یاد آتش می افتم.بعد هم یاد تو...بعد از تو هم یاد خودم.من همیشه به یاد یک نفر می افتم، من آنقدر باهوش هستم که حتی گاهی اگر وقت داشته باشم، یاد خدا هم می افتم.
گاهی یاد این می افتم که یاد آدمها باشم.زمانی که مدرسه می رفتم،سعی میکردم یاد درسها باشم، اما ، آف، هوا...نمیگذاشتند...چرا که باز یاد آتش میافتم و بعد تو...دوباره افکارم چرخ میزنند.مثل چرخ های دوچرخه یتو، توی کوچه های تابستان...صدای زنگش را میشناختم...درست مثل صدای پرنده ی توی قفس که خیلی دوستش داشتیم.هرروز میرفتیم سروقتش و من با خنده میزدم توی سرش تا تلوتلو خوردنش را ببینم، تو هم توی سر من می زدی.از کارم ناراحت میشدی و یکدفعه با گریه میرفتی.یادت است که یک روز با او، صبح زود پیش پرنده رفتیم؟او سرجایش نبود.قفس آنجا بود، مثل همیشه، سرجای همیشگی اس.اما او نبود.قفس دیگر چیزی برای اثبات قفس بودنش نداشت.چه میشد اگر من هم از جایی که رفت باخبر میشدم.
وقتی که میبینم آب، هوا..یاد خون میافتم! آن روزی که او از در اتاق آمد تو و دید سرتاپایم خونی شده، داشتم با انگشت خونی ام روی چهاردیواری نقاشی میکشیدم.حتی سقف هم پر از آدم شده بود.آدمهای قرمز، اگر نقاشیم بهتر بود آدم هایم بدون نقص میشدند.اما خب...هرکسی نیاز به تمرین دارد."دیگری" هم بارها تمرین کرد تا آدم را ساخت و شدیم "ما"! با تعجب به در و دیوار نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید ، سعی کرد حرفی بزند. نتوانست.گفتم:" نگران نباش.حالم خوب است. دارم آدم مینویسم.آدم! از همان هایی که من و تو هستیم." روبروی آینه بودم و به خودم نگاه میکردم.گفت:" میتوانی آدم را ننویسی!" .گفتم: "میخواهم بنویسم." آینه را شکست و رفت.من هم آهسته پشت سرش میرفتم.خیلی آهسته...باید میرفتم.
آینه شکسته شد.
قدم به قدم به طرف در رفت.در باز شد...حالا خیابان. او در راه مغازه ی قدیمی و خرابه ی کودکی ها قدم برمیداشت.جایی که همیشه با تو میرفت برای دیدن پرنده...پشت مغازه ، کاشی های شکسته را جابهجا کرد.دست برد و پرنده ی کوچک را بدون هیچ احتیاطی از زیر خاک درآورد.فقط نگاهش کرد...دوباره او را سرجای همیشگی اش گذاشت.باز هم خیابان...او تمام زندگیش را توی خیابان بوده، هربار که میبیند آب ،هوا ..یاد خیابان می افتد.بعد هم یاد خودش.او یاد همه چیز می افتد...به مردی که در خیابان با تعجب به او نگاه میکند و کارهایش را زیر نظر دارد می گوید:" آهای؛ رفتار من عادی است.مشکلی داری؟" مرد که کمی ترسیده ، میگوید:" نه..نه.." و میرود.او هم دوباره نگاهش به قطرات باران می افتد که از آسمان شروع به باریدن میکند، هوا لطیف می شود.به راهش ادامه میدهد.هنوز رفتارش عادی است.هماهنگ با حرکات آب در هوا!
