لذت می بریم!باور کن!
این جا روزها زود می گذرند...آن جا چه طور؟
زمانی که من درست روی همین ضربدر قرمز ،وسط همین چهارراه که چراغش همیشه قرمز است پیدا شدم،زمان داشت برای آدم هایی که خسته با اخم پشت فرمان ماشین های رنگیشان نشسته بودند آرام می گذشت!انگار که در بی حالت ترین لحظه ی زندگی خود متوفق شده باشند.
مرد،با بی حالت ترین حالت ممکن زل زده به ماشین روبرویی،آن طرف خیابان.درست پشت چراغ قرمز.
مرد درست توی اولین ماشین،بعد از خط عابر پیاده ی همیشه خالی نشسته.دارد فکر می کند...و چون دیگر تمام موضوعات برای فکر کردن تمام شده اند ...دارد فکر می کند که به چه فکر کند!و چون فکری نیست همان طور خیره می ماند.
آنقدر سال است که پشت این چراغ نشسته که دیگر حرفی برای خودش ندارد!
و درست زنی که توی ماشین آخر در راستای ماشین مرد نشسته است هم کپی زنانه ای از مرد است و شاید برعکس.
و بین بازه ی بسته ی این دو کپی متفاوتِ ظاهری و افکار یکسان،یک سری ماشین دیگر هست که کپی کاملی از آن دو هستند.
عکاس گوشه ی چهارراه دارد از شمع عکس می گیرد!نمی دانم شمع کجاست...اما عکسش هست.
توی این چهارراه که من پیدا شده ام...چراغ عابر پیاده همیشه سبز است،اما پیاده ها همیشه سواره اند.
توی این چهارراه ،خط کشی ها هم حتی سواره اند...من درست وسط این چهارراه پیدا شدم!
این جا روزها خیلی زود میگذرند.آن جا چه طور؟!
زمانی که من درست روی همین ضربدر قرمز ،وسط همین چهارراه که چراغش همیشه قرمز است پیدا شدم،زمان داشت برای آدم هایی که خسته با اخم پشت فرمان ماشین های رنگیشان نشسته بودند آرام می گذشت!انگار که در بی حالت ترین لحظه ی زندگی خود متوفق شده باشند.
مرد،با بی حالت ترین حالت ممکن زل زده به ماشین روبرویی،آن طرف خیابان.درست پشت چراغ قرمز.
مرد درست توی اولین ماشین،بعد از خط عابر پیاده ی همیشه خالی نشسته.دارد فکر می کند...و چون دیگر تمام موضوعات برای فکر کردن تمام شده اند ...دارد فکر می کند که به چه فکر کند!و چون فکری نیست همان طور خیره می ماند.
آنقدر سال است که پشت این چراغ نشسته که دیگر حرفی برای خودش ندارد!
و درست زنی که توی ماشین آخر در راستای ماشین مرد نشسته است هم کپی زنانه ای از مرد است و شاید برعکس.
و بین بازه ی بسته ی این دو کپی متفاوتِ ظاهری و افکار یکسان،یک سری ماشین دیگر هست که کپی کاملی از آن دو هستند.
عکاس گوشه ی چهارراه دارد از شمع عکس می گیرد!نمی دانم شمع کجاست...اما عکسش هست.
توی این چهارراه که من پیدا شده ام...چراغ عابر پیاده همیشه سبز است،اما پیاده ها همیشه سواره اند.
توی این چهارراه ،خط کشی ها هم حتی سواره اند...من درست وسط این چهارراه پیدا شدم!
این جا روزها خیلی زود میگذرند.آن جا چه طور؟!
پ.ن.مطمئنم که یادت نیست ولی چراغ قرمزه رو من حسابی ازش یاد می کنم!
پ.ن."در فراسوی پیکرهایمان
به من وعده ی دیداری بده..."-شاملو
پ.ن.هی نگاهش میکنم و هی همان نگاه!نگاه ها نتیجه بخش نیستند.این چشمهای نتیجه بخش تو هستند!
پ.ن.شاچی چیه؟(!)
